تبليغاتX
فرياد سكوت
زن و مرد

ضرورت وجود عشق َمیان زن ومرد رسیدن به خلوت مقدسی است

 که هیچ کس را راهی درآن نباشد واین آرزویی است که برای اغلب

 زنان به تحقق نمی پیوندد.

و زنان برای رسیدن به آن رنجها کشیده و گاه به پای این درد جان باخته اند.

این معضلی است که به طور جدی برای آن را ه حلی ارائه نشده است.

اما همه گره ها ناشی از ندانستگی است. ............

ابتدا طبیعت زن ومرد را مورد بررسی قرار می دهیم:

طبیعت مرد موجودی پلی گامی است که در هر روز میلیونها سلول جنسی

 پر  تحرک بی طاقت و کوتاه عمر تولید می کند که هیچ هدفی جزدویدن به

سوی تخمک و ورسیدن به آن ندارند.اسپرم های بسیارکوچکی که به چشم

 غیر مسلح دیده نمی شوند و هیچ توشه و اندوخته ای برای ادامه حیات

خود ندارند.

 طبیعت زن موجودی مونو گامی است که درهر گاه تنها یک سلول جنسی

 درشت،آرام،سر شا ر ازاندوخته و صبور تولید می کند که آماده است برای

پذیرش و پرورش تنها یک سلول مرداز میان میلیونها اسپرم.به قصد بقای آن

 و تولید خلقتی تازه در عالم خلقت حالا به تحلیل رفتا رهای جنسی زن و مرد

می پردازیم که با فیزیو لوژی و ساختارجنسیت آنهارابطه مستقیم دارد.

غرایز جنسی مردان مانند تعداد گامت هایشان ریز ریز و متعدداست،بی هیچ

 احساس تعهدجسمی درپاسخ این رفتار.یعنی،در آمیختن با زنان متعدد و به

 لذتی کوتاه و سریع دست یافتن بدون دغدغه و یااحساس مسئو لیت باروری.

اما غرایز جنسی درزنان مثل گامتهایشان ،موحد وطولانی و بی تعجیل و همراه با

 احساس مسئو لیت باروری و احساس تعهد برای پرورش و به ثمررساندن نقطه

لذتی است که از آن بهره برده اند. پس از این دو تحلیل طبیعی،بدون دخالت تربیت

 نفس و هدایت آن به سوی انسانی شدنرفتا رها به عشق میرسیم و بررسی آن در

 زن مرد.

 

رومن رولان نویسنده پر قدرت فرانسوی در رمان جان شیفته اززبان آنت قهرمان

اصلی داستان که شخصی توانمند وزیباست می نویسد:(ما زنان وقتی عاشق

می شویم همه قلب ووجودمان رابه مردمحبوبمان می سپاریم آنگونه همه

زیبایی هاو لذات دیگر، در رابطه با او معنا می یابند.اماشما مردان وقتی عاشق

 می شوید تنها قسمتی از قلب و وجود خود رادراختیارزن محبوبتان می گذاردید

 و بقیه رابرای موفقیتها و کسب قدرتها و خود خواهی خود نگه می دارید.حرفی

 نیست شاید اگر ما هم مرد بودیم چنین می کردیم اما آنچه از شما می خواهیم

این است که آن قسمتی از قلبتان را که به ما سپردید دیگر ملعبه هوسبازی هایتان

نکنید،ما به همان سهم ،هر چند کوچک ،اگر زلال و اطمینان بخش باشد قانعیم.) 

 

البته هیچ حکم و قضاوتی رادرباره مردان و زنان نمی توان تعمیم داد.

چرا که بر هر قا عده ای استثنایی هم است.هستند مردانی که دل به زنی می بندندو

 همه عمر به او وفادا رمیمانند وهستند که دل موحدی ندارند و در بازار تعدد

میچرخند.اما حرف ما بر سر قائده است نه استثنا و واقعیت کثیر همان است که

 اززبان آنت در جان شیفته بیان می شود.

اگر تعدد گرایی مردان از طبیعت آنان سر چشمه می گیرد پس چرا باب طبع زنان

 طبیعی نبوده و این همه آزار دهنده است؟همه کار ما رسیدن به این پرسش است

که چگونه طبع زن و مرد می تواند به هم نزدیکتر و هماهنگ تر شود. آنچه گفتیم

 صرفا تو صیفی از غرایز و ویژگیهای ذاتی آدمها بود .

اما یونگ این نخبه روانشناسی بر این عقیده است که غرایز آدمها قابلیت تعمیم ،

هدایت و جهت گیری به سوی متعالی شدن را دارد.یعنی زن و مرد می توانند غرایز

خود را چنان آموخته کنند که به جز واسطه عشق با هم نیامیزند.اما چگونه چنین

 مرحله ای ممکن است؟ به باور من عشق در نهاد و خلقت زن به واسطه آنکه

باید مادر شود و ضرورت مادی عشق است وجود دارد.اما در مرد عشق نهادینه

نیست و باید به وسیله زن در او پا بگیرد،رشد کند ونهادینه شود.چون طبیعت پدر

 مسئول پرورش و تغذیه فرزند نیست.تنها نیمی از فرزند از پدر منشا گرفته که

مکمل نیمه دیگری است که از مادرمنشا گرفته اما تغذیه و پرورش کامل فرزند

با مادر است.

زن در مقام مادر می تواند وباید و عشق را در فرزند پسر بیافریند و ذهن او را

 به وحدت دل نزدیک کندوهمانطورکه در شکل طبیعی نیز از میان میلیونها اسپرم

 تنها یکی به درون تخمک راه می یابد،به همان که از همه سریعتر سالم تر و

 کامل تر است و بقیه محکوم به مرگند. امامتاسفانه اغلب مادران طبیعت مرد را

 در فرزندان خود می پذیرند پلی گامی بودن او را قبول می کنند و به آن میدان

 می دهند.ولی در مقام همسر از مرد خود عشق و وحدت دل طلب می کنند.

مادران به جای آنکه پسران خود را عاشق خود کنند باید عشق را به آنها

 بیا موزند و جوهر و گوهر واقعی زن را به او نشان دهند و به او یاد دهند که

 چگونه زن مطلوب خود را برگزینند و در این گزینش سره را از نا سره تشخیص

 دهند. و نیز آنان رابا این حقیقت اشنا کنند که لذت آمیزش از روی عشق با آمیزش

 بدون عشق قابل قیاس هم نیست؛ چرا که عشق در طبیعت خود موحد است و

 تنها دروحدت ذهن است همه نیروهای جسم و جان در جهت نیل به لذتی ژرف

 و پردوام هدایت می شوند و به کام می رسند.

 اگر زن در مقام مادر نتواند به این وظیفه عمل کند نقش بعدی با زن در مقام

همسر است.زنان توانمندی که عشق به خاطر تربیت نادرست در آنها سر کوب

 نشده باشد میتوانند جای خالی مادر را نیز پر کنند و قلب مرد را باهمه تپش هایش

 در دست گیرند و در سایه عشق آن را به مقام وحدت برساند.گاه دیده شده این

 نقش را فرزند دختر ایفا کرده است و دل پدر را با طعم عشق و پایبندی به آن

آشنا سا خته است.

به هر صورت این کا رادر هر مرحله ای میتوان انجام دادو هیچ زنی ذاتا از

اجرا ی آن نقش عاجز نیست مگر این که خلل های تربیتی و شخصیتی او را

بازدارند.

 

همه هستی من آیه تاریکیهاست

که تورا درخود تکرار کنان

 به سحرگاه شکفتن ها و رستن ها ابدی خواهم برد

من در این ایه تورا آه کشیدم آه

 من دراین آیه تورا به درخت و آب وآتش پیوندزدم

 

 این نقش زن ، زنی که همه هستی اش آیه ای تاریکی است یعنی حتی زنی که

 خود هنوز به کمال نرسیده باشد؛ نیز می تواندبه برکت عشق مرد را به سحر گاه

 شکتن ها ی ابدی ببرد . جان اورابه درخت و آب و اتش پیوند زند.

 پس هر زنی که دل به مردی می سپارد؛ باید واقعیت پلی گامی بودن او را بپذیرد

 تا بتواند وی را در همه پیچ وخمهای عشق با خود ببرد وتمامی لذاتی را که او

در این وآن می جوید ونمی یابد به برکت عشق و درایت برای او فراهم آورد.

اگر اغلب زندگی ها با عشق آغاز می شوند اما بدون آن ،یا حتی تنفر به پایان

 میرسند؛به خاطر این است که عاشق شدن زحمت واراده ای نمی خواهد اما

 عاشق ماندن نیاز مند آگاهی ،تلاش،گذشت وتغییر است.

زن باید بتواند برای محبوب باقی ماندن به توانایی ها و زیبایی های وجودی خود

 بیفزاید تا هر دم از باغ وجودش بری تازه برسد.

 حال آنکه اغلب زنان برای حفظ مرد محبوب خود به رفتارهای پلیسی و

سوئ ظن آمیز متوسل می شوند و می پندارند حفظ دل مرد وابسته به امور

بیرونی است.در صورتی که آزاد گذاشتن مرد و پروراندن هرچه زیباتر و

 درخشانتر خویش بهترین جذبه را در وجود آنان به وجود می آورد.باید چیزی

 در وجود زن باشد تا به مرد بگوید بیا؛ نه آنکه بند ی در کار باشد که به او

 بگوید نرو!!!

همین طو ردرمورد مردان نیز شرط محبوب ماندن و ماندگار شدن در دل زن

 پر جذبه تر شدن و کاملترشدن شخصیت و رفتا رهای اوست.

 وقتی چشمهای من برای همیشه به دنبال تو خواهند بود؛

 که تو هرچه زیبا تر پرواز کنی.

 بی عشق هم می شود زیست،زیریک سقف و تا پایان راه حتی بی کشمکش و

درگیری.بی عشق هم می توان خودرادر پناه گاهای درون پنهان کرد و ساکت

 و آرام و ازکنار زندگی گذشت.اما ما زاده نشده ایم تا عمری در خود بخزیم تا

 لحظه مرگ.ما آمده ایم تا از خود بیرون آییم و با دیگران بیا میزیم؛ بشکفیم؛

 شادی کنیم و عشق را در جان هم بریزیم و تازه شویم و هر جا لازم باشد

ویران کنیم بشکنیم و دوباره بسازیم:

 

شکستن اگر عادت آسان اینه نبود

 که تکرار بیهوده زندگی اینهمه تا زگی نداشت. 

 

مقاله ای از مجله روانشناسی شماره سی ام

 

 

مامانم کجاست؟؟؟

یک سوال بی جواب! مامانم کجاست؟؟؟ کی میتونه جوابشو بده؟!

زهرا خوب شده، یعنی از کما در اومده و بعد از حدود 40 روز موندن رو تخت بیمارستان بلند شده و با پای خودش راه می ره، یعنی هفته ی پیش از بیمارستان ترخیصش کردیم، می تونه غذا بخوره راه بره بشنوه و حرف بزنه، فقط چشماش هنوز نمیتونه ببینه، یعنی قسمت تجزیه تحلیل چشماش آسیب دیده و به گفته ی دکتراش یک الی دو سال زمان میبره تا بیناییشو به دست بیاره، البته خوب شدن یه چشمش پنجاه پنجاهه!

تا همین جاش هم که به قول دکتراش مرده ای رو خدا برامون زنده کرده و از ضریب هوشیاری 3 تا به این مرحله رسونده خیلی خیلی خدا رو شاکریم که واقعا پیشرفت زهرا تا این حد واقعا معجزه بوده!

این یک هفته که از بیمارستان ترخیص شده رو بردیمش تهران تا دکترهای اونجا هم ویزیتش کنن، روز به روز حالش بهتر میشه و چیزای بیشتری یادش میاد و این یه هفته که تهران بودیم رو فکر کنم گذاشته بود به حساب اینکه اومدیم مهمونی و مامانش زنجان مونده، و امروز که برگشتیم زنجان و اومدیم خونه خودشون اولین سوالی که پرسید این بود: مامانم کجاست؟ حرفو عوض کردم و حواسشو پرت کردم، 3بار این سوال رو پرسیده و باز دوباره حواسشو پرت کردم اما اون دوباره سوال خواهد کرد! آخه کی میتونه جوابشو بده؟ چه جوابی بهش بدیم؟ چی بگیم؟ چطور بگیم؟ هیچکس نمیتونه جواب سوالشو بده، یک سوال بی جواب!

بغض داره گلومو سوراخ میکنه، کی می خواد جواب زهرا رو بده؟ به قول زهره دختر عموم که میشه عمه ی زهرا، اگر سبز رفتی... اگر زرد ماندیم... به خدا همه زرد موندیم اما علی و زهرا بیشتر و بیشتر...

خدایا من که دارم داغون میشم در برابر این سوال، خدایا خودت صبر بده بهشون، خودت این درد رو واسه زهرا آسون کن، خدایا کمک کن، خدایا جز تو هییییییییییییییچ پناهی نیست!!!

خدایا خودت درمونی واسه درد زهرا و علی و باباشون، خدایا تو خدایییییییی... تو خداااااااییییییییییی... کمک کن... کمک کن!

خدا او را دوست داشت!

نیمه ی شعبان بود دقیقا دو روز بعد از اون تصادف وحشتناک که به زنجان اومدم واسه کمک بهشون به امید بهبودی هر چه سریعتر!

لحظات زیادی در کنارش بودم شبهای زیادی با هم بیدار بودیم، اون از شدت درد و بیقراری نمی خوابید و ما هم در کنار اون بهش تسلی می دادیم!

در تمام این مدتی که گذشت میگفت خدایا شکر به داده و گرفته ات!

شکر به آنچه دادی که نعمت است و شکر به آنچه گرفتی که حکمت است، ناشکری نمیکرد و در بدترین شرایط هم شاکر خالقش بود و برای خودش از خدا صبر و همچنان برای دختر کوچکش شفا میخواست

چقدر ناراحت بود از اینکه نمیتوانست از زهرا پرستاری کند، تمام آن لحظات به لحظه ای فکر میکردم که زهرا کوچولو از حالت کما بیرون بیاد و بتونه سالم و سرحال به دیدن مامانیش بیاد و چقدر اون لحظه باشکوه دیدنی می شد اگر می شد!

زهرا رو بعد از 12 روز به بخش منتقل کردن و وضعیت هوشیاریش بهتر شده بود و این خبر چقدر دل مامانیشو شاد کرده بود

قرار بود دکتر شکستگی مهره ی گردنش رو عمل کنه و بهد از عمل وزنه ای رو که به سرش آویزون بود باز میکردن، با چه امیدی به اتاق عمل رفت و امیدوار بود که حداقل بهد از این عمل بتونه انگشتای دستشو تکون بده، با قطع نخاع و فلج شدن پاهاش کنار اومده بود اما...

اما بعد از عملش اصلا حالش خوب نشد سه شب طول کشید، بدتر و بدتر شد، دیگه نمیتونست بخوابه، نمیتونست ذکر بگه، نمیتونست دعا بخونه، نمیتونست واسه سلامتی زهراش دعا کنه، بیتاب شده بود و بیقراری می کرد، یک لحظه هم آروم نمیگرفت، تبش رفت بالا، نفسش به شماره افتاد، دستاشو دیگه نمیتونست کنترل کنه و کج شده بود، دهنش هم کج شده بود، نمیتونست دهنشو باز کنه تا با نی آب بخوره، بدتر و بدتر شد

بردنش ICU زهرا از اونجا اومد بیرون و حالا مامانیش جای اونو گرفته بود چند ساعتی طول نکشید که گفتن رفت تو کما! تبش به 43 رسیده بود و درجه ی هوشیاریش اومده بود رو 3 و به خواب رفته بود!

دیگه از اون خواب بیدار نشد و برای همیشه آروم گرفت! تو اون سه شب حسرت یه لحظه اومدن خواب به چشمش رو داشت و بلاخره بعد از 20 روز عذاب و درد آرومه آروم خوابش گرفت!

چهره ی آرومش رو وقتی تو سردخونه دیدم فقط دوست داشتم بهش بگم که زهرا تو همین بیمارستان چشم به راهه تو مونده! اما باید بدرقش میکردم تا بره به سوی بهشتی که در انتظارش بود و در کمال ناباوری و بهت زدگی برگردم و پیش زهرا بمونم!

خدا اونو خیلی دوست داشت، خیلی بیشتر از همه ی ماها و می دونم که اونقدر خوب و پاک و بی گناه بود که بهشت در انتظارش بود!

اون پر کشید و رفت و من هنوز در کنار زهرا موندم و همچنان منتظر لحظه ای زهرا بتونه حرف بزنه، بتونه غذا بخوره، بتونه سر پا وایسه و راه بره!!!

ما همه منتظریم که یه روز زهرا بهبودیشو به دست بیاره و همه نگران از اون لحظه که هوشیاریش کامل بشه و مادرشو از ما بخواد!

معلوم نیست که چقدر طول بکشه تا زهرا خوب بشه اما خدا به همه صبر بده تا بتونیم خوب از یادگار اون مامان مهربون پرستاری کنیم و خدا به زهرا کمک کنه تا بتونه با درد نبود مامانیش کنار بیاد!

هنوز هو که 7 روز از مرگ اون خدابیامرز گذشته ولی باز باورش خیلی مشکله که اون رفته و دیگه بر نمیگرده، اما خدا اونو خیلی خیلی دوست داشت!

 

 

جمعه ی خونین...

خیلی وقته که فرصت نمیکردم سری به نت بزنم حساب همه چیز از دستم در رفته بود، وروجک اعتراض کرده بود که چرا همش از غصه هام مینویسم و راستم میگه، خودمم از این اخلاق بدم خسته شدم اما وقتی غصه ای دارم همش دنبال یه گوش میگردم که حرفای دلمو گوش کنه الانم اومدم تا از درد بگم قول میدم که دیگه غمگین نباشم اما اینو نمیتونم

اومدم اینو به همه ی دنیا بگم، اومدم از همه بخوام به همه التماس کنم که دعا کنن، خونواده ی پسر عموی عزیزم که چند روزی اومده بودن پیش پدر و مادرشون امروز صبح تو راه برگشت به زنجان تصادف کردن!

آخه کی باورش میشد که شاد و سرحال از این مسافرت خداحافظی کنن که برن سر خونه و زندگیشون و نیم ساعت نشده عاش و لاش برگردن گوشه ی بیمارستان!

آخه کی باورش میشد که اون زهرای شیطون شیرین زبون که عشق باباییش بود چشاشو ببنده و دیگه معلوم نباشه که کی به هوش میاد! آخه بابایی که با صدای زهرا ی نازش جون میگرفت حالا چطور تحمل کنه که زهرا ضربه مغزی شده!!! آخه آدم آتیش میگرفت وقتی میدید پسر عمو داره پرپر میزنه کنار جسم آروم و بیصدای زهرا کوچولوش! زهرایی که چشاش بسته بود، زهرایی که صداش در نمیومد، آخه چرااااا؟؟؟

قربون خدا برم قربون بزرگیش برم آخه چرا اینجوری؟؟؟ مامان زهرا که چقدر به این زندگی شیرینش مینازید که چقدر عاشقانه در کنار بچه هاش بود تازه یه داداش واسه زهراش آورده بود و چه آرزوهایی که نداشت، حالا چطور آخه چطور باور کنه که دیگه نمیتونه سر پا وایسه، چطور باور کنه که دیگه نمیتونه علی 5 ماهشو بزرگ کنه، آخه چراااااااااا چرا قطع نخاع!

اول جوونی اول جون گرفتن یه زندگی شیرین ، بهت بگن که تا آخر عمر رو زمین میمونی! وروجک تو بگو من این دردو چطور تو دلم نگه دارم، آخه مگه میشه، آخه به سنگم بگی داغون میشه، ای خدا چراااااااااا؟؟؟

همه دستشون به آسمونه،همه دلاشون ویرونه، همه چشماشون اشک ریزونه، آخه چرا این همه پریشونی؟ چرا این همه داغونی!

خدا رو قسم میدم به صاحب این ماه خدا رو قسم میدم به این روزای عزیز که یه کاری واسه زهرا کوچولوی ناز و مامانیش بکنه!

به همه ی اونایی که دارن این مطلبو میخونن التماس میکنم که دعا کنن، این تنها کاریه که از دست ماها برمیاد ،

فقط دعا فقط دعا ...

اینم عکسه زهرا کوچولوی ناز که الان تو کماست :




درد...

انسان گاه‏گاهی خود را فراموش می‏کند، فراموش می‏کند که بدن دارد، بدنی ضعیف و ناتوان، که در مقابل عالم و زمان، کوچک و ناچیز و آسیب‏پذیر است، فراموش می‏کند که همیشگی نیست، و چند صباحی بیشتر نمی‏پاید، فراموش می‏کند که جسم مادی او نمی‏تواند با روح او هم‏پرواز شود، لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت و قدرت می‏کند، سرمست پیروزی و اوج آمال و آرزوهای دور و دراز خود، بی‏خبر از حقیقت تلخ و واقعیت‏های عینی وجود، به پیش می‏تازد و از هیچ ظلم و ستمی روگردان نمی‏شود. اما درد آدمی را به خود می‏آورد، حقیقت وجود او را به آدمی می‏فهماند، و ضعف و زوال و ذلت خود را درک می‏کند، و دست از غرور کبریایی برمی‏دارد، و معنی خودخواهی و مصلحت‏طلبی و غرور را می‏‏فهمد و آن را توجیه می‏کند

من اعتقاد دارم که خدای بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می‏دهد، و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و می‏بینیم که مردان خدا بیش از هرکس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده‏اند، علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است، که گویی بندبند وجودش، با درد و رنج جوش خورده است، حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت، که نظیر آن در عالم دیده نشده است، و زینب کبری را ببینید، که با درد و رنج انس گرفته است.
درد، دل آدمی را بیدار می‏کند، روح را صفا می‏دهد، غرور و خودخواهی را نابود می‏کند، نخوت و فراموشی را از بین می‏برد، انسان را متوجه وجود خود می‏کند

                                                                                                                            (دکتر چمران)

و اما ازدواج...
                                                عشق

و اما ازدواج...

تعریفی که من می تونم واسه مقدسترین پیوند الهی یعنی ازدواج بگم:

ازدواج یعنی با هم بودن... یعنی در کنار هم بودن... یعنی شریک شدن در لحظه به لحظه ی زندگی... یعنی باهم نفس کشیدن... یعنی دوش به دوش هم پله های زندگی رو بالا رفتن... یعنی یک دل شدن... یعنی یک روح شدن... یعنی عروج دو دل... یعنی پرواز تا خدا... یعنی از خود گذشتن به خاطر اون... یعنی ایثار... یعنی.........

ازدواج یعنی اینا اما نمی دونم چرا که این همه تقدس رنگ باخته؟ چرا این همه زیبایی و شیرینی زشت و تلخ شده... نهایتش چند سال اول زندگی این شیرینی ها دیده می شه و بعد از اون همش تلخی و تلخی!!!

ازدواج فقط روابط زنا شویی نیست که آقایون حریصانه به دنبالش هستن و یا فقط رسیدن به پول و و ثروت و مادیات نیست که خانومها انتظارشو دارن! اینا می تونن هر کدوم فقط یک بعد از زندگی رو تشکیل بدن

زندگی فراتر از اینهاست و بعدهای فراوانی داره  به قول چارلي چاپلين:

با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،
رختخواب خريد ولي خواب نه،
ساعت خريد ولي زمان نه،
مي توان مقام خريد ولي احترام نه،
مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،
دارو خريد ولي سلامتي نه،
خانه خريد ولي زندگي نه
و بالاخره ،
مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه .

 

شاید که نه حتما مشکل تو معیارهاست تو انتخابهای نادرست و تو دیدهای غلط و برداشتهای نادرست ذهنهای کوچک و رشد نکرده!!!

اگر معیار و ملاک انتخاب ما یک سری ویژگی های بارز ظاهری و  دنیوی باشه که فانی و به رنگ همین دنیاست حتما خیلی زود رنگ می بازه و ما از انتخابمون دل زده می شیم

اما اگر درست فکر کنیم و مفهوم زندگی مشترک رو بتونیم درک کنیم و بدونیم عشق چیه و اصلا خدا چرا برای هر تک تک ما جفتی آفریده... شاید بتونیم کمی موفق تر باشیم!

شما تو انتخاب آینده تون میخواین چه ویژگیهایی رو ببینید؟؟؟

 

کپي رايت :نقل تمام يا بخشی از مطالب تنها با كسب اجازه از نويسنده مجاز است. تقلید از طرح قالب وبلاگ ممنوع است.

Designed by: yek7om | Powered by: blogfa | Translate for blogfa : ITblog